Saturday, December 27, 2008

دیلما دیلماست

اگه آدم حسابم کنی میشم یه عالمه آدم!
اگه آدم حسابم نکنی بازم میشم یه عالمه آدم، با یه عالمه سکوت، با یه عالمه کلبه ویران من!
"تا بهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن!
تا که گلباران شود کلبه ویران من!"
بازم یه فصل نو دیگه از یه کتاب هزارون بار خونده
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، نفهمیدم کیم، چون نخواستم که بدونم تا کی میشه به آسمون نگاه کرد واشک نریخت!
بسه این لفاظی های خوانمان سوز. نباید اینقدر جدی بود به افتادن یک برگ، به خواهش زندگی یه درخت. مثلا میخوام چی رو ثابت کنم به قاعده یک لبخند؟
من امروز صبح فهمیدم که باید نشست تا صبح، به بلندی یه انتظار و موند همونی که باید موند. بین رسوایی این بنده و تنهایی دل یکی رو انتخاب می کنی عشق شیرین من؟
کاش می شد همه حرفای دنیا رو از چشمای خواب زدت خوند و دم بر نیاورد، بانوی مهربان من.



Wednesday, October 03, 2007




Wednesday, August 08, 2007

باید گذشت؟

-میای بریم پارک؟
--میای بریم قدم بزنیم؟
--میای بریم فراموش کنیم؟
-چی رو؟
--میای بریم پارک؟
-می تونم نظرتو راجع به خودم بدونم؟
-گوشام داره باز میشه،درست مثه وقتی که از هواپیما پیاده میشم
-میتونم نظرتو راجع به خودم بدونم؟
--میای بریم پارک؟
آره عزیزم همش مثه یه کشیده آبداره دردشم مال یه لحظس،مگه اینکه بخوای یه لحظه رو انقد کشش بدی که از درد یه کشیده بمیری!
-پس باهام حرف بزن لااقل
--حتی اونقد عاشق نبودی که از عشقم خوابت نبره
-می خوام تو بیداری یه کاری بکنم واست که تو خوابم نمی تونستی ببیینی
-میخوام ترکت کنم
--وقتی که خوابت نبرد فقط یه کم آروم باش،زود جای کشیده خوب میشه
-میای فراموش کنیم؟
-همش باید خودتو خالی کنی،
-از علی،از مهدی،از اراهیم،از محمد،از،از عیسی،از....از حنیف،نمیدونم از چی باید پرش کرد؟
-آی فراموشی.............................
-یعنی نمیشد یه بارم بهم بگی سیگارتو ترک کن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--نباید به اون مغز پوکت فشار بیاری باید فقط فراموش کنی
-دنبال هرچی که هستیم،فراموش نکنیم ما کلماتی هستیم که باید توجملات معنا پیدا کنیم،حتی اگه مثه من دشنامی بیش نباشیم
-می خوام بزرگترین لطفو بهت بکنم،می خوام ترکت کنم،مگه اینکه دوست داشته باشی باهام حرف بزنی،یا برام حرف بزنی
-اونوفت یه گوش میشم اندازه تموم دنیا،تا آرومترین نجواهای لطیف شبونتو بشنوم،وبعد همه صداهارو با خودم دفن کنم!
آی که چقد دلم واسه مامانم تنگ شده!!
خدا نگهدارت!

Sunday, July 01, 2007

گاهی از پس سینه تنهایی شهر،هذیان های سالخورده قلبی خاموش چنان زمزمه های زندانی خسته ای را نثار تاریکی شبهایش می کند که گویی تمام هیجان عالم درریزش قطره اشکی روشن به دل مرواریدی خفته خلاصه شده است.
و آغازی آنچنان که باید....

Saturday, April 14, 2007


پسر روشن مهتاب ساعتش را با تمام ساعتهای دنیا تنظیم کرد و بعد.......

مرد

بی آنکه بلند ترین سکانس تاریخ سینما را دیده باشد!

Saturday, March 31, 2007

به همين سادگي....

وقتي بين اشتياق موندن و ديدن تو جايي كه عطر نگاهش تمام ديواراي بسته اطرافتو پركرده و اينقدر خوار و ذليل شدي كه اوني كه دوست داري از فرط بي تفاوتي خودشو به خواب زده كه نبينيش و رفتن و تو پرسه هاي تكراري بي تعلقي سيگار كشيدن بتوني يكيو انتخاب كني
خيلي حيفه كه تو بتوني يه پست از رو صندليي كه اون هزاران بار روش نشسته publishكني و اين كارو نكني!
بگير اينم من و.......
goodbye…..my little spring

Tuesday, March 20, 2007


زندگی،عبور،شهود،تنهایی،فکر،دریافت،خلوص،
شبانه،عشق،مادر،دوست،ترانه،بغض،شب،ندا،سلامت،اسطوره،خلق،شهید
شکایت،مادر،مادر،مادر،زمین،رایحه،گل،زیبایی،قانون،ادراک،نم،باران،باران،نظم،روشنی،خدا،خدا،بهار،امید،
آسمان،کویر،سرما،آفتاب،سرخ،خاک،آتش،خنده،گذر،ریا،خدا،مادر،بغض،اشک،بهار،بهار،بهار،بهار،بهار،حال،
لحظه،واژه،گناه،خاطره،مادر،خیال،بهار
سکوت ودیگر هیچ!!

Friday, March 16, 2007

چشاتو وا کن!
نشونه ای برتر از این می خوای؟
می تونی چشاتو ببندی و هیچ چی نبینی ،گوشاتو بگیری وهیچ چی نشنوی، اما بعضی وقتها درزای دیوارم با آدم حرف دارن!
یه صدای آشنا تو سکوت خفقان آور سنگین بیهودگی،یه عبور ملیح زودگذر،یا یه نهیب برق آسا تو اون لحظه که راه دلتو بستی.
چه قدر میتونیم نبینیم،نشنویم،و تکرار کنیم؟

Sunday, March 04, 2007

اومده بود نوربچینه از سر پیچک همسایه،سایه شد افتاد روآب
رفته بود تا آیینه بچینه رو شعاع مهتابی، بارونو ندید!سر خورد وافتاد تو چاله چوله های خاکستری
همه چیز گرم بود و خنده دار!
پر رویا پر میلاد،پر تنهایی و ترس!مست بود از پوشیدن نمناکی ترانه نگاه تو،تو شب بی ریای خاموش
یهو......
بخار شد
رفت بالای بالا،رو پیشونیم نشست،تو آیینه کتاب خدا
قطره اشک شد بارید رو صفحه های از جنس بلور
یه بار امید شد افتاد تو برق چشمات
یه بار باد شد،
یه بارنسیم شد، دیدنی شد
جادوی خیال شد
مزه تلخ شکلات،خطوط پیچ در پیچ نوک انگشتای کز کرده از سرما
یه بارم ترک خوش نقش دیوار

آری زندگی زیباست!!!!
زیباست از هجوم شک به ذهن جستجوگر شکاک،زیباست از تکرار بی امان فصل ها با نبود تو، بی عبور تو!
من اما .......
روزی آغاز کردم آواز بی معنای خود را میان هلهله ی دستان رو به آسمان بر کشیده!
گفتم گفتنیهای نا شنودنی بی پروا!

قصدم پوشیدن صدف سخت کلام نبود بر لیزی تن نرم مروارید سکوت،هر چه بود تکرار بی پایان حقیقت بود آنگونه که خود می دیدم
حراج کردم اسرار بی قیمت زندگیم را
مال من بود
وامروز چه اندازه از امید،زندگی و میلاد دور بودم
آری آنگونه که باید نوشت،آنگونه که باید دید،باید خواند،باید خستگی را فریاد گرد،آیا دین خود را به واژه ها پرداختم؟
می دانم ،اینقدر که تاب دیدن شاهکار سر انگشتان خود را از کف داده ام.
.
.
.
.

بسه دیگه این کلاژمسخره رو تمومش کن!

Tuesday, January 30, 2007

تا اونجا که می تونم صدای اسپیکرا رو زیاد می کنم تا شام غریبان خودمو در سکوت روضه هایی که از بیرون به گوش میرسه صبح کنم!
بخشوده خواهید شد به یقین!
نغمه شیطانی از حنجره خسته ای بی پروا یاروضه عاشورایی حسین به زبان شیرین مداحی که شاید در زندگی هدفی جز گریاندن مردم نداشته باشد،
راستی حاج چی چی چیچی یان در زندگی بیشتر ثواب میکند،یا چارلی چاپلین سلطان خنده بیشتر کباب می شود؟
هر چه باشدنوای فقیرانه غرورآمیزیست که از دل آدمی،من و تو وهمه ما،برخاسته.
لاجرم بر دل نشیند.

هر که باشد،بی شک مقصد یکیست
این اولین یقین زندگی من بود!
تا صبح زمان زیادی مونده!
شایدتا اونموقع به اینم شک کردم!

Saturday, January 27, 2007


تو عمق نگاهش یه چیز مرموز هست یه چیز دست نیافتنی که فقط اون موقع که با خودش میبرتت، تو دل سیاهی و تاریکی شبای با هم بودنتون می تونی اونو ببینی!
حتی زمانی که نگاهشو ازت میگردونه، بازم فکرش تو سرته!
وقتی یادش پیر تر میشه سوی چشاش اینقد زیاد میشه که دلتو با خودش هر سویی که میخواد میبره!وفتی همیشه از توی سایه به لبخندت نگاه میکنه و با پوزخند چندش آورش پایان شادی رو پاسخ می ده، چهرش واست عجیب ترینه!عجیب اما دیدنی،دیدنی اما واقعی همونقد واقعی که بودنم واقعیه.
می بینی؟
جز تنهایی و عشق دردای دیگریم هست که ازشون غافلی!
مثلا وقتی دست می کنی تو جیبت تا ببینی پول داری بعد میبینی داری
بعد شکر میکنی تا حالا نشده که دست تو جیبت کرده باشی و توش پول پیدا نکرده باشی اونموقع شروع می کنی به فکر کردن!دوست ندارم بگم راجع به چی!همین قد کافیه که شکر میکنی؟کیو؟
نمی دونم!
مثلا میتونی چشاتو ببندی وکلی شکلات خوشمزه رو یه جا ببلعی!
بعدش ته مزه شکلات مثل زهرمار ،تلخ تلخ، میمونه ته حلقت!

بالاخره آخرین قطره سرم زمان هم یه روزی می افته!تعارفم با کسی نداره.
خوب که نگاه میکنی می بینی زمان زیادی واسه مردن هست!اما نه واسه زندگی!
.
.
.
.
چشامو که وا میکنم یهو این جمله رو میون جملات ناتموم زندگیم پیدا میکنم :

"...مامیان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چه قدر تنها مانده ایم!"

Tuesday, January 16, 2007



وفتی به صورت کوچیک و معصومش ذل میزنم و اون با آرامش سنگینی نگاه مغرورمو پاسخ میده،از ته تهای قلبم،یه صدایی می شنوم،یه صدای آشنا!
وتازه اونوقته که میفهمم چی تو دل واموندم مثل دیگی که زیرشو تا ته زیاد کردن،قل قل می کنه.مثل آش نذری خونه پدر بزرگ ، وقتی که از دیشب پاش واستادی تا ته نگیره!
میدونی چیه با وفا؟
از تو چه پنهون همیشه دوست داشتم که اونی که داره همش میزنه خوابش ببره تا همه آش ته دیگ شه!اون وقت من همه اون ته دیگا رو تا سال بعد تنهایی بخورم!
از صدای قلقلش حالم به هم میخورد!میترسیدم !چندشم میشد!دلم هری میرخت پایین .این روزا با هر کی حرف زدم،
نه!
این روزا حرفای هر کیو شنیدم،
بهم گفت که چقد آروم شده،
بهم گفت تو شنونده خوبی هستی .اما همیشه می شنوم که همون آدم،پشت سرم گفته این پسره همه ی شکستاش واسه اینه که زیادی استرس داره!آخر نفهمیدم استرس دارم و باعث استرس می شم یا آرام بخشم!شایدم فقط گوشام .....(بقیشو خودت هر طور دوست داری حدس بزن!!)
هر کاریش میکنم بازم داره قلقل میکنه!هر چقد که زیرشو زیاد میکنم که ته دیگ شه بازم فقط قلقلش زیاد میشه!گویا دردودل کردنای تو هم آرومم نمی کنه.اصلا یه چیزی میگم که ممکنه فقط خودم قبولش داشته باشم.آدما از اینکه میبینن واسه یه بیچاره تر از خودشون دارن درد و دل میکنن کلی آرامش می گیرند!
پس بگو دلیل آرامش زاید الوصفت از این مصاحبت چی بود!


شایدم واسه اینه که من تو رو یاد کودک اول پست میندازم!
این چشمهای تو هم با ما چه ها که نکرد!


Saturday, January 13, 2007

دست می کشم به خالی دستان پر مهرت،به صلابت خطوط درهم ریخته دستان کوچک سردت!
وآواز محزون قلبت را می شنوم در تاریکی روشن چشمهایت که انعکاس هر چراغی در آن مرثیه ناخوانده دردیست بی درمان به وسعت تاریخ ننگین رشد و تعالی بشر!
شهر من پر است از آدمهایی که از صدای خود به گمان شنیدن زوزه سگ حرامزاده ای گرگ صفت میگریزند به کانون روشن مهتابی های خانه های گرمشان .خوب می دانم که گرمای سکه ای در جیب هایشان جز برای گریز ازتوهم آینده رقتبارشان حتی یکبار هم دستان سردت راگرما نبخشیده!

Tuesday, January 09, 2007

Lonely whispers of a hell boy

خدا یعنی هنوز باید صبر کرد؟؟؟؟؟
پس کی می خوای به منم حال بدی؟
هاااااااان ن ن ن ن ن ؟
هووووووووووووووووو!!
با توام مرتیکه!!
چه میدونم؟
زنیکه!!
هر چی هستی،هر کی هستی آخه واسه خودت می بودی منو چرا تو این نمایش مسخره آوردی
مگه من چی کارت کرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه من یک کلمه گفتم می خوام بیام!؟؟؟
من با تو باید چی کار کنم؟
یا تو می خوای مثلا با من چی کار کنی؟

چیه بدت اومد؟
من عادت ندارم به کاسه لیسی!!یعنی عادت نکردم!!
این بازیو تمومش کن، تموم کن دیگه حالم به هم می خوره ازت. همین حالاشم من دارم با کلمه هایی که حتی مال من نیست بهت فحش میدم!!
لا مصب حتی کلمه ها هم مال توا !
مردم از بس موقتی زنده بودم!زندگی کردن بخوره تو فرق سرت!!!
می فهمی!!
نه نمی فهمی چون تو از اولشم اصلا وجود نداشتی
همش من بودم و کلمه های خودم
اصلا اگه کلمه های من نبود که تو حتی اسمم نداشتی بدبخت
حتی تف شدم تو بستنیت بی مروت لا اقل قورتم بده!
فهمیدی؟
نه تو اصلا نمی فهمی!!!!
چون حتی منم که تو رو به وجود آوردم نمی فهمم!!
عروسک خیمه شب بازی تویی نه من!!
می فهمی؟
نه تو هیچ چی نمی فهمی!!
آره همین قدر بی پروا همین قدر لوس!!
به همین بی مقدمگی!!
به همین سادگی
فارغ از هر تصنع
فارغ از هر تنهایی!!
بی وفا گوش کن حرفامو!!
اینم حرارت
من قربونت نمیرم
تو آب نبودی!
تو خاک نبودی!
تو شب نبودی!
توروز نبودی!
هیچ جا نبودی!
هیچ وقت نبودی!
تو یه دروغی که من همیشه به خودم تحویلت می دادم!!
واسه یه بارم شده گوش کن بی نیاز بدبخت!!




No remorse
And no regrets
For those I've sent straight to hell
سادگی خلوت شب در پیچ و خم ادراکی نامفهوم
و لمس پایان سکوت گس تو در رویای یک شب سرد زمستانی*


باید امروز روز نویی باشد با حرف های کهنه
از جنس خالص تنهایی
و آوار سنگین کلام است که بر سر زمان میریزد
چه ساکت در گذر است دشنه زهرآلود ثانیه ها بر گرده خیالات من

و چه بی معناست تازگی، عطر شب گریه های عاشقانه ام ،مصنوعی ،بی واژه،
و گاهی حتی
نامریی،نا پیدا

پیش از این طعم تلخ خیال را تنها خود میچشیدم، امشب اما درمانده ام از اصرار کلام بر عریان کردن شومی این حادثه!!
غریق درمانده ای که جز فریادهای خاطره انگیز هیچ سوغاتی برای لحظات نامده به ارمغان نمیبرد،بیچاره خاطره...
اما....
من هیچگاه از لحظات همنفسی با تو رایحه اشتیاق بوسیدن پندار را استشمام نکردم
همیشه، هر جا، هر لحظه، در هر واژه ،تنها، صداقت تو را ستودم!
گرچه معصومیت نگاهت مرا به آشتی تلخ حقیقت مهمان نکرد، اما وسعت پرواژه سکوتت همواره تفسیر دیگری داشت از فریب این عشق کودکانه!

آری
از امشب "هرگز"، تنها تو را به یادم میاورد ،آنهم برای همیشه
باید امشب بروم
امشب تمام لحظه ها برای رفتن است!

*فقط نفهمیدم پیرمرد از کجا شونه لرزون خستشو به من قرض داد که با اشکهام خیسش کنم،پیرمرد بینوا!حتما تا حالا یخ زده

Tuesday, December 26, 2006

خاطره، بازم تمرین با هم بودن ها
کم کم داره دیر میشه
وچقدر دوره لحظه های با هم شنیدن؟
به مردی که اونجا نشسته نگاه کن ،زیر لب چی رو داره زمزمه می کنه اونوقت من هنوز در نوشته هام "من" موندم!شایدم من موندم و نوشته هام!
گمونم تب داری!
شاید پیر مردی که از خوندن قرآن توی این هوای سرد اونم تو این ایستگاه متروزندگیشومیگذرونه بیشتر از همه ما قدر واژه ها رو میدونه،چون با تک تکشون شکم بچه هاشو سیر میکنه!تصورشو بکن بچه هاش لغتهای قرآنو لای نون میپیچند و یکی یکی از حلقومشون پایین میدن.
پیوند نسیم خیال با زلف های آشفته ی پندار،وحسرت بارش در شبهای مه گرفته دیدار
افسوس که روزایی که مخاطب حرفهام خودشو از من پنهون نمیکرد گذشت!

هیچ وقت پشیمون نمی شید!!
آهای مردم با شما هام
یه صدای آشنا:
کمک کنید خدا بهتون اجر بده!
آره هیچ وقت پشیمون نمیشید


پسرم خسته شدی از بس فریاد زدی آهای مردم با شماهام!یه کمم چشاتو وا کن کم نیستن آدمایی که بهشون عادت کردی!
آره بابا خودمم میدونم به خاطر خستگیه!شایدم فراموشی!شایدم تکرار!شایدم خوشی زده زیر دلم!اصلا میدونی چیه فک کنم عاشق شدم

خیلی دوست دارم بهت بگم دهنتو ببند،اما یه جورایی به حرفای تکراریت عادت کردم

Sunday, December 17, 2006

بی حضور تو آسمان کویری چشمانم، چشم به راه رجعت اشکهای رفته ام است.
با دستان خالی از مهر چگونه خلوص مرگبار محبت را به لبهای فراموشکار مشتاقان درد بچشانم؟
معنای این همه احساس چیست؟وظیفه من در این دنیا این است که هستی تاریک خود رادر میان واژه های عاشقان بی عشقی بیابم که تاب تکرار بی مهری های هر روزه شان رااز کف داده ام؟
واگر این نبود چگونه جهانی اینچنین ادامه ی حیات میدهد بی آنکه گرمای دستی را بر تارک سرد و بی رونق خود احساس کند؟
این روزها در کار انتخاب بین تاریکی وسکوتم در بی کرانه هستی.
مسافر جا مانده از کاروانی که دوستی را به جدول ضربی نا آشنا از روابط انسانی رهنمون است.
وشاید به قول تو دوست بزرگوارم تاکنون به خیال خامی گدایی عشقی را می کردم که سهمی از آن نداشته ام.
نداشته ای که از آن ملتمسانه هستی خود را طلب میکردم.
شاید باید پیوسته به این بیندیشم که مبادا ترک خوش نقش کوچک سقف که سمفونی بی معنای سکوت اتاقم را همراهی می کند سرمای اتاقم را به گرمای صدای لبوفروش سرکوچه پیوند زند .
امروز تبسم تیره دردم برکمدی تلخ زیستن.فردا روز دیگریست.قول میدم که فردا جز گدای ساده محبت چیزی نباشم.

حوالی باغ تنهایی جذبه دستی، روشنی بی فروغ ستاره را از دل آسمان تاریک نگاهت چید و
مرا با خیالات خود تنها گذاشت و رفت